...۩۞۩ کلبه صمیمی ۩۞۩...
در انتهاي كوچه زمان
با مرگ ملاقات كردم
دستهاي مهربانم را در دستهاي سرد مرگ گرفتم
چشمان غبار گرفته ام را به چشمان ابدي و شفاف مرگ دوختم
اين مرگ بود كه فاصله بين من و خدا را دزديد
من هم نفس با او شدم و با او از رنگهاي زيبا سخن گفتم
بر خلاف آنچه كه در مورد مرگ شنيده بودم
براي من مرگ آبي تر از يك اسمان آبي بود
او برايم از تولد سخن مي گفت و من از مرگ سخن مي گفتم
او از سپيدي ابدي حرفهايي به اندازه عشق برايم مي زد
و من از وابستگي هاي ساختگي و پوچ دنيا
او از خدا سخن مي گفت و از عشق ابدي
كه در پشت در خانه مرگ به انتظار من است
من از قبرستاني كه در آن جغدي مي خواند براي او سخن گفتم
و من ديگر از هيچ چيزي سخن نمي گفتم
در اين ملاقات بود كه من راز نهفته خود را در مرگ پيدا كردم
و فهميدم مرگ يعني يك قدم تا خدا فاصله داشتن
بايد زندگي را با مرگ پيمود و مرگ صداي پاي ابديت است
الان در خاك اين دنيا گرفتار هستم
و مرگ وقت پريدن است از شاخه خشكيده زمان و زندگي
با مردمي پوچ و بيهوده كه هيچ چيز از عشق نمي فهمند