...۩۞۩ کلبه صمیمی ۩۞۩...
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شنابان می رسد
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم عجل ناخوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ......... پس چرا عاشق نباشم