خدايا براي آنچه نداشتم به سوي تو آمدم اما جوابي نشنيدم .كورسوهاي من به جز تو راهي به روشنايي نمي بيند .در اين سياهچال زمان بوي تلخ غم تمام وجودم را گرفته است .تنهاي تنها شده ام. در حسرت روزهايي كه داشتم و ندارم مي سوزم. براي هيچ و پوچ مي گريم٬ بدون اينكه اشكي بريزم .كسي در اين سايه ها آشكار نمي شود …همه در كنارم هستند و هيچكس نيست .... همه مي گويند ولي هيچكس نمي شنود ...همه مي گريند ولي كسي اشكي نمي ریزد ...همه مي بويند بدون اينكه بويي حس كنند ...زمانه مي گذرد بدون اينكه وجود داشته باشد چه فلسفه اي است بودن در حالي كه نيستي و ماندن در حالي كه مدتهاست رفته اي .....چه ساده دلم مي شكند بدون هيچ گناهي ...شايد تنها گناهش پاك بودنش است .دلهاي پاك هميشه محكوم به سياهي هستند براي هميشه ...هيچ حس خوبي در اين دنيا وجود ندارد .گذر زمان انسانها را چه پست كرده است .براي دوست داشتنت سند مي خواهند. بوي تعفن دورنگي و ريا حالم را بد ميكند .... سخت است شكستن بدون اينكه شكسته باشي ...
حسِ غريبي است دوست داشتن و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوش تر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های عاشقانه اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
آقا جان خیلی وقت است که دوست دارم مدام برایت بنویسم اما گریه مجالم نمی دهد . نگارم با من حرف بزن ، بگو انتظار دیدن رویت تا کی؟ با من حرف بزن و احساس غرق شدن و به نیستی پیوستن را از من بگیر . بیا ، بیا و نگاه تابان خورشید را به نیلوفران خسته در مرداب هدیه کن. بیا ای زادگاه تمام خوبی ها ، این جهان در انتظار پادشاهی توست،در انتظار عدالت و مهربانی تو ، نازنینا بودن شقایق ها در کنار تو زیباست ، در کنار توست که عدالت رنگ و بوی تازه ای می یابد. ای تک گل سرخ باقی مانده بگو چه لحظه ی مبارکی است لحظه آمدنت تا دیوانه وار به استقبالت بشتابم و تمام آن گلهای نرگس را که نذر آمدنت کرده ام تقدیمت کنم. ای پونه من بگو سفرت کی و کجا به پایان می رسد که دیگر عاشقت را طاقتی نمانده ، می ترسم ، می ترسم از روزی که تو بیایی و من در صف عاشقانت نباشم و عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی . آقا جان اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.به امید آن روز
در تنگناي غم ويران كننده هميشگي ام در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند. اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد. اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟ با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي . آيا كسي می داند چيست دلیل اين بي كسي من؟
من وقتی فهمیدم که چه موقع باید برم خدمت خیلی حالم گرفته بود چون اولاً خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم جواب دفترچه آماده به خدمتم اومده بود بعدش هم از نیروی انتظامی همیشه بدم میومد
خلاصه تك وتنها با هزار ترس و لرز وسایلی که فکر می کردم لازم هست رو برداشتم و به پادگان شهيد دستغيب رفتم.
يك ماه اول رو با تمام سختي هاش ( كلاغ پر ،سينه خيز ، پا مرغي ،كم خوابي و ...) پشت سر گذاشتم . بعد از يك ماه آموزش براي اولين بار بايد نگهباني مي دادم . قبل از اينكه بريم سر پست افسر نگهبان كلي در مورد حساسيت نگهباني توضيح داد و گفت كه من دائم بهتون سركشي مي كنم .
از قضا پست من افتاد از ساعت 12 تا 2 شب .
من همون روزها سرماي شديدي خورده بودم ، روز قبلش رفتمبهداري كه دكتر بهم چند تا دارو داد و بهم تذكر داد كه بعضي هاش خواب آور هست .
قبل از ساعت 12 داروهام رو خوردم و رفتم براي اولين پست دوران خدمتم. يه ساعت اول پست گذشت و من خوابم ميومد اما طاقت آوردم ديگه بعدش نفهميدم دقيقاً چه موقع بود كه نتونستم طاقت بيارم و خوابم برد. نمي دونم چه مدت خواب بودم كه چشتون روز بد نبينه يه دفعه ديدم زير مشت و لگد هاي يه نفر دارم له مي شم ، از خواب پريدم ، خوب نگاه كردم ديدم افسر نگهبان بالاي سرم وايساده و داره داد و بيداد ميكنهتازه فهميدم كه چه افتضاحي شده بود.
افسر نگهبان كه خيلي آدم جدي بود بهم گفت : يه كاري مي كنم كه خواب رفتن يادت بره و امشب رو تا آخر زندگيت فراموش نكني ، خلاصه چند تا از سربازها رو آورد و من رو بردن كنار شير آب ، اونقدر آب رو سرم ريختند كه حتي تو پوتين هام پر از آب شد. ، باور كنيد اونقدر سردم شده بود كه اصلا نمي تونستم يه كلمه حرف بزنم. بعدش هم من رو برد جلوي درب ورودي پادگان و نگهبان هايي رو كه اونجا پست مي دادن رو مأمور كرد كه هر چند دقيقه اي يه بار يه سطل آب رو سرم بريزند. و به نگهبانها گفت كه تا صبح نگذاريد حتي يه لحظه لباسهاش خشك بشه.
صبح وقتي كه آفتاب داشت طلوع مي كرد من هنوز بيدار بودم و تمام لباسهام خيس بود و حتي تو پوتينهام هم پر از آب بود .