۩۞۩ღღ کلبه ی صمیمی ღღ۩۞۩
فکر کنم دیگه به پایان راه رسيدم و بهتر ديدم از تمامي دوستان خداحافظي کنم و
مسيري سبز براتون آرزو کنم. بخاطر لحظاتی که با شما گذروندم باشد که من رو
ببخشيد و از اشتباه کلامم و قصور بيانم معذورم داريد و اگر نا ناخواسته باعث اذیت
شدن کسی شدم امیدوارم که منو حلال کنه به هرحال هر درودى بدرودى داره و هر
آغازى مقدمه يك انجام است
مى توان كارى را چنان ادامه داد تا زندگى خود ما را از عرصه آن كار خارج كند؛ يا
آنكه خود، داوطلبانه، در دوره اختيار و اقتدار، از آن كار كنار كشيد. به نظرم صورت دوم،
زيباتر و باشكوه تر باشد.
لعنت بر تمام واژه ها حتی خداحافظ
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ
مرا باور نداری از کجا باید بخوانم من
تمام واژه ها را تا همین فردا خداحافظ
شروع قصه یادت هست من با صد غزل حسرت
و حالا آخر این قصه - یک دنیا خداحافظ
صمیمی بودم اما تشنه ی یک دم صمیمیت
برای این همه بی مهریه اینجا خداحافظ
............................................................................شعر ادامه دارد اما اینجا ننوشتمش
در غربت غريب لحظه هاي بي كسي
و فراروي نگاه يخ زده ی دیگران
اشك در ديدگانم خيمه زده است
كه نقش بسته درآن
هزار و يك قصه از غصه هاي فردا
آفتاب در ميان دستانم رنگ باخته است
و اشك نيز دیگر
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
در گذر پاییز غم انگیز
و در دل مهر ماه بی مهر
هنوز هم بی مهری ها
سهم بی رحم من از این زندگیست
از خانه های احساسیه شهوریور
نزدیک می شود شبح پاییز
گنجشک پر ـ کلاغ ولی پر پر
گیتار می زنم سر می دهم فریاد
شمع ها نیز گریه کنان در باد
می خوانمت با لهجه ی باران
لب دوخته ام ولی در یاد
بیست سال و سال و سال ورق خوردم
هر روز برای خودش صفحه ی آخر
گفتی که شب تمام می شود ـ دیدی؟
بد رفته بود و حال نوبت بدتر
غمهایم خلاصه ی تاریخ است
لبخندهای این شب هم زوری
ای کاش شانه های غمت بودم
لعنت به مرز و فاصله و دوری
پلاک بیست و ششم ـ شب تولد من ـ اما
شمعی نیست ـ کسی نیست ـ فقط من تنها
و نوشیدن قهوه ی تلخ انتظار بی پایان من
عبور سرد تو از خاطرم
و رویای آمدنت
تنها عیدیه شب عید من است
مترسک به گندم گفت:
تو گواه باش
که مارا تنها برای ترساندن آفریده اند
اما من تشنه ی عشق پرنده ای بوم که
سهمش از من تنها گرسنگی بود
این شبها چشمهایم خسته است
گاهی اشک....گاهی انتظار
به چشمهای خسته ی من نگاه کن
به چشمهای خسته از بی قراری
به چشمهای گریان
چشماهیی که روح کودکانه اشان هنوز هم با تو آشناست و تو را بهانه می گیرد
و من با چشمهایی پراز اشک و انتظار
در این دریای بحران
به انتظار کشتی نجات تو می مانم
..... از امروز تا فردا
..... از فردا تا شقایق
در دل بستن ها و محبت پیدا کردن ها هم حوصله به خرج می دادند
حیف است که دل ها بی دروازه باشند و عشق ها بی هویت و بی شناسنامه
چرا بعضی به گدایی عشق می روند و بعضی به حراج عشق؟؟؟
آیا آنچه از دست می دهیم به آنچه به دست می آوریم می ارزد؟؟؟
برنده ایم یا بازنده؟؟؟
رمقی نمانده
برای به دوش کشیدن این تنهایی
یا تو بیا
و این دلم را آزاد ساز
یا من می روم
از این خانه ی بارانی